.گئجه یه دایانمیشام
یوللار آپاردیلار سنی مندن آپاردیلار...
دونیانین پاییز سیز آغاجی دیر سئوگی... اسدی کولک... بیلیر ه م توکولموش یارپاقلارا کئچه ره ک آغلایاجاقسان بونودا ترس اویره نمیشدیم دئیه .
یاغمور دان یورقون گونشین دالیسیجا گلمیشدین آیی درمه ک اوچون باغیشلا منی... گوزلریمده کی گؤی هر زامان بولود لو دور. سویوق بیرجومعه گونونده بوتون گونلرین گون باتانیندا ایتیردیم سنی ائله اؤ گون اوره گیم یاغیش آلتیندا آلین یازیمین دوداقلاریندان سس سیز دوشدو........ پدر بزرگم را برد اینبار.حس میکنم تکه ای عظیم از کودکیم با او دفن شد.حالا بیست روز از رفتنش میگذرد و من دلتنگش هستم.بدجوری.روحش شاد مرگ در نمیزند کلید می اندازد مرگ اگر در بزند که مرگ نیست حتما مامور مالیات است یا پستچی ویا مهمان او چهره ای محو دارد و در گلویش مردگان سرفه می کنند... رسول یونان. که تمام شوند باران نخواهد بارید و تو بی چتر و بارانی خیس زنی می شوی که شنبه هایش همه ادامه ی جمعه هایی ست که تو بودی.
تمام راهها تو هم نيامده بر گرد راه نيستي اما به چاه.... هر آن سنی منده اگلشدی بیر آغاج کی اوشاقلیغیم اونون اوستونه چیخدی سیندی دئدیلر گوناه سنده دیر گئدییییییییییم کی سوسوم.....
دایانمیشام سوسقونلوقا ماهنی یازیرام گوی بولوددان یاغیر و اوزاق گوللرده بیر بالیق آیین اوستونده یومورتا قویور سن سیز هله ده بیز یاشاییریق. چه روزهای تلخ و سنگینی میگذرد بر این سرزمین. خیلی دلم تنگ است و هیچ دلم و دستم به کاری نمی رود.بادها سیاه می وزند و با خود می کنندو می برند گلهای تازه شکفته ی خاکم را.کاش میشد کاری کرد.فصلی را که به بهار بودنش باور داشتیم پاییز غم انگیزی کردند برایمان.به کجا میرویم یعنی؟ سرزمینم مادر داغداری ست. چیزی نبود از اول هم که نگران نداشتنش باشیم همه چیز شروع نشده تمام شده بود حالا تو در آخرین غروب خسته ی خرداد در این شهر بی رحم از کدام گمشده حرف می زنی؟ سهم ما این است همین غروب همین چای سرد همین حرفهای تکراری . . . چایی ات را بخور و برو. بوي خاك مرگ ميايد اين روزها،بادها عجيب بي قرارند و مهمان هنوز حضوري تلخ و مزاحم دارد...و من دلم براي عاشق رويا بودنش؛با او آمدنش ،خنده هايش،شوخيهايش،درد دلهايش ،غذا خوردنش و حتي فوتبال نگاه كردنش تنگ است. دوستش داشتيم و داريم؛روحش شاد. اینجا به جای سیب هی سیگار تعارفت می کند پک بزن نترس! پایینتر از این جهنم جایی نیست. پريشان نمي كنند گيسوان اين زن ساكت را دارد به شكوفه هاي خرمالو دل مي بندد به شمعداني ها كه با كود سياه و آوازهاي سفيد من بزرگ مي شوند اين روزها باران مكدر است و باد از سرزمينهاي بيگانه بذرهاي بيمار مي آورد اين روزها زمين نگران كسوفي طولاني ست اين روزها من زن در چارچوب پنجره دنبال رد گربه اي سياه مي گردد كه بر سرنوشتش چنگال كشيده اين روزها.... ارديبهشت تلخي بود. ................................................................................................. هر شب وقتي بي بهانه به خانه بر ميگرديم تو ميخوابي و من ... تقصير تو نيست مي دانم باد هم كه نباشد براي پريشاني اين نسيم بيقرار هزار بهانه پيدا مي شود اما تو بگو گناه اين همه شوريدگي با كيست؟ ................................................................................................ ... حالا زندگي خانه ي كوچك ماست و هر روز تويي كه وقتي ميخوابي تمام ميشود.
| Design By : Night Skin |


