زنی در آینه
پر از پرسه:پر از پرسش:پر از احساس پایانم
هر آن سنی منده اگلشدی بیر آغاج کی اوشاقلیغیم اونون اوستونه چیخدی سیندی دئدیلر گوناه سنده دیر گئدییییییییییم کی سوسوم.....
آغلاما زامان سيز دوْنوشلر گليني ايندي بير سن سن بير يالنيزليق لار تانريسي اوز-اوزه ديز -ديزه اوُِِتور سون باهاردا فصيل لردن بيري دير و شبهه سيز، اوُلمالي! سني سئويردي اوْلوم تئز گلدي...
دایانمیشام سوسقونلوقا ماهنی یازیرام گوی بولوددان یاغیر و اوزاق گوللرده بیر بالیق آیین اوستونده یومورتا قویور سن سیز هله ده بیز یاشاییریق. چه روزهای تلخ و سنگینی میگذرد بر این سرزمین. خیلی دلم تنگ است و هیچ دلم و دستم به کاری نمی رود.بادها سیاه می وزند و با خود می کنندو می برند گلهای تازه شکفته ی خاکم را.کاش میشد کاری کرد.فصلی را که به بهار بودنش باور داشتیم پاییز غم انگیزی کردند برایمان.به کجا میرویم یعنی؟ سرزمینم مادر داغداری ست. چیزی نبود از اول هم که نگران نداشتنش باشیم همه چیز شروع نشده تمام شده بود حالا تو در آخرین غروب خسته ی خرداد در این شهر بی رحم از کدام گمشده حرف می زنی؟ سهم ما این است همین غروب همین چای سرد همین حرفهای تکراری . . . چایی ات را بخور و برو. بوي خاك مرگ ميايد اين روزها،بادها عجيب بي قرارند و مهمان هنوز حضوري تلخ و مزاحم دارد...و من دلم براي عاشق رويا بودنش؛با او آمدنش ،خنده هايش،شوخيهايش،درد دلهايش ،غذا خوردنش و حتي فوتبال نگاه كردنش تنگ است. دوستش داشتيم و داريم؛روحش شاد. اینجا به جای سیب هی سیگار تعارفت می کند پک بزن نترس! پایینتر از این جهنم جایی نیست. پريشان نمي كنند گيسوان اين زن ساكت را دارد به شكوفه هاي خرمالو دل مي بندد به شمعداني ها كه با كود سياه و آوازهاي سفيد من بزرگ مي شوند اين روزها باران مكدر است و باد از سرزمينهاي بيگانه بذرهاي بيمار مي آورد اين روزها زمين نگران كسوفي طولاني ست اين روزها من زن در چارچوب پنجره دنبال رد گربه اي سياه مي گردد كه بر سرنوشتش چنگال كشيده اين روزها.... ارديبهشت تلخي بود. ................................................................................................. هر شب وقتي بي بهانه به خانه بر ميگرديم تو ميخوابي و من ... تقصير تو نيست مي دانم باد هم كه نباشد براي پريشاني اين نسيم بيقرار هزار بهانه پيدا مي شود اما تو بگو گناه اين همه شوريدگي با كيست؟ ................................................................................................ ... حالا زندگي خانه ي كوچك ماست و هر روز تويي كه وقتي ميخوابي تمام ميشود. نه من که خواب ندارم هیچ چیز به یاد تو نیست. بمانم که سر بگردانم و ببینم بادها روسری ام را که می دزدند برای بیقراری دستان توست .......... قرار بود برقصیم و تمام شود تو راست می گفتی ماندن قرار نیست ، قرار باشد. من یاریم سن بوتون سن اما قارا باتمیش بیر گئجه نین بوتونلوینده آج ،سوسوز کوچه لرده بوتونلویمی آختاریرسان. چونانکه نسیم برگ را بادی که نسیم را می رقصانی! یادم میدهی وقتی به آینه می رسم برگردم و سلام کنم پشت به خودم رو به تمام جهان.
| Design By : Night Skin |


