تبليغاتX
.گئجه یه دایانمیشام




















.گئجه یه دایانمیشام

یوللار آپاردیلار سنی مندن آپاردیلار...

دِئییردین

دونیانین پاییز سیز آغاجی دیر

سئوگی...

اسدی کولک...

بیلیر ه م

توکولموش یارپاقلارا کئچه ره ک

آغلایاجاقسان

 

بونودا

ترس اویره نمیشدیم 

دئیه .

 




یاغمور دان یورقون

گونشین دالیسیجا

 گلمیشدین

آیی درمه ک اوچون

باغیشلا منی...

گوزلریمده کی گؤی

هر زامان بولود لو دور.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 3:48 توسط نسیم کهنسال| |

سنی ایتیردیم

 سویوق بیرجومعه گونونده

بوتون گونلرین گون باتانیندا

ایتیردیم سنی

 

ائله اؤ گون

اوره گیم

یاغیش آلتیندا

آلین یازیمین

دوداقلاریندان

سس سیز دوشدو........

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:27 توسط نسیم کهنسال| |

دوباره مهمان داشتیم.همان تلخ مزاحم.همان ناگزیر سخت.سرفه کنان آمد و

پدر بزرگم را برد اینبار.حس میکنم تکه ای عظیم از کودکیم با او دفن شد.حالا بیست روز از رفتنش میگذرد و من دلتنگش هستم.بدجوری.روحش شاد

 مرگ در نمیزند

کلید می اندازد

مرگ اگر در بزند

که مرگ نیست

حتما مامور مالیات است

یا پستچی ویا مهمان

او چهره ای محو دارد

و در گلویش مردگان سرفه می کنند...

رسول یونان.

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:30 توسط نسیم کهنسال| |

جمعه ها

که تمام شوند

باران نخواهد بارید

و تو

بی چتر و بارانی

خیس زنی می شوی

که شنبه هایش

همه

ادامه ی جمعه هایی ست

 که تو بودی.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:2 توسط نسیم کهنسال| |

از صبح حالم خوب بود اما همين كه به دنيا آمدم دلم گرفت.حالا درست  بيست و هفت سال و دو ساعت است كه دلتنگم.......... و با همين دلتنگي براي خودم شعر تازه مينويسم.

نرفته از من بر ميگردند

تمام راهها

تو هم نيامده بر گرد

راه نيستي

اما

به چاه....

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 16:51 توسط نسیم کهنسال| |

بیر قوش

هر آن سنی منده اگلشدی

بیر

آغاج

کی اوشاقلیغیم

اونون اوستونه چیخدی

سیندی

دئدیلر گوناه سنده دیر

گئدییییییییییم

کی سوسوم.....    

 




    • من؛

دایانمیشام سوسقونلوقا

ماهنی یازیرام

گوی بولوددان

یاغیر

و اوزاق گوللرده

بیر بالیق آیین اوستونده

یومورتا قویور

سن سیز هله ده

بیز یاشاییریق.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:59 توسط نسیم کهنسال| |

چه روزهای تلخ و سنگینی میگذرد بر این سرزمین.

خیلی دلم تنگ است و هیچ دلم و دستم به کاری نمی رود.بادها سیاه می وزند و با خود می کنندو می برند گلهای تازه شکفته ی خاکم را.کاش میشد کاری کرد.فصلی را که به بهار بودنش باور داشتیم پاییز غم انگیزی کردند برایمان.به کجا میرویم یعنی؟ سرزمینم مادر داغداری ست. 

 چیزی نبود از اول هم

که نگران نداشتنش باشیم

همه چیز شروع نشده تمام شده بود

حالا

تو

در آخرین غروب خسته ی خرداد

در این شهر بی رحم

از کدام گمشده حرف می زنی؟

سهم ما این است

همین غروب

همین چای سرد

همین حرفهای تکراری

.

.

.

چایی ات را بخور و

برو.

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:23 توسط نسیم کهنسال| |

اين روزها،مهمان ناخوانده اي داشتيم؛مهمان تلخي كه آمد و يكي را از جمع كوچك وگرم 5 نفريه دوستانه ي ما برد.همان نا معلومي كه پشت پنجره نگران ماست ،اينروزهاديگر پشت پنجره تاب نياورد ،آمد داخل ورضاي ساده و مهربان و شوخ ما را  برد.قرار نبود بيايد ،يعني فكر نمي كرديم بيايد ،توي جمع ما همه براي مردن زيادي جوان بودند.اما مهمان ما اين را نخواست ببيند.

بوي خاك مرگ ميايد اين روزها،بادها عجيب بي قرارند و مهمان هنوز حضوري تلخ  و مزاحم دارد...و من دلم براي عاشق رويا بودنش؛با او آمدنش ،خنده هايش،شوخيهايش،درد دلهايش ،غذا خوردنش و حتي فوتبال نگاه كردنش تنگ است.

دوستش داشتيم و داريم؛روحش شاد.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 21:28 توسط نسیم کهنسال| |

حوای تو

اینجا

به جای سیب هی سیگار تعارفت می کند

پک بزن نترس!

پایینتر از این جهنم جایی نیست.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 18:55 توسط نسیم کهنسال| |

بادهاي وحشي اين روزها هم

پريشان نمي كنند

گيسوان اين زن ساكت را

دارد به شكوفه هاي خرمالو دل مي بندد

به شمعداني ها

كه با كود سياه و آوازهاي سفيد من

بزرگ مي شوند

اين روزها

باران مكدر است

و باد

از سرزمينهاي بيگانه بذرهاي بيمار مي آورد

اين روزها

زمين نگران كسوفي طولاني ست

اين روزها من

زن

در چارچوب پنجره دنبال رد گربه اي سياه مي گردد

كه بر سرنوشتش چنگال كشيده

اين روزها....

ارديبهشت تلخي بود.


.................................................................................................

هر شب وقتي بي بهانه به خانه بر ميگرديم

تو ميخوابي

و من ...

تقصير تو نيست مي دانم

باد هم كه نباشد

براي پريشاني اين نسيم بيقرار

هزار بهانه پيدا مي شود

اما تو بگو

گناه اين همه شوريدگي با كيست؟

................................................................................................

...

حالا زندگي خانه ي كوچك ماست

و هر روز تويي

كه وقتي ميخوابي تمام ميشود.

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 13:43 توسط نسیم کهنسال| |


Design By : Night Skin