.گئجه یه دایانمیشام
یوللار آپاردیلار سنی مندن آپاردیلار...
چه روزهای تلخ و سنگینی میگذرد بر این سرزمین. خیلی دلم تنگ است و هیچ دلم و دستم به کاری نمی رود.بادها سیاه می وزند و با خود می کنندو می برند گلهای تازه شکفته ی خاکم را.کاش میشد کاری کرد.فصلی را که به بهار بودنش باور داشتیم پاییز غم انگیزی کردند برایمان.به کجا میرویم یعنی؟ سرزمینم مادر داغداری ست. چیزی نبود از اول هم که نگران نداشتنش باشیم همه چیز شروع نشده تمام شده بود حالا تو در آخرین غروب خسته ی خرداد در این شهر بی رحم از کدام گمشده حرف می زنی؟ سهم ما این است همین غروب همین چای سرد همین حرفهای تکراری . . . چایی ات را بخور و برو.
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت
21:23 توسط نسیم کهنسال| |
| Design By : Night Skin |


